تبليغاتX
بازمانده روز


بازمانده روز

راهی که به بهشت میرود نزدیک است، من به آن راه دور دست میروم راهی که تنها به خدا میرسد....

این روزها بیشتر به خوندن یک چنین اشعاری نیاز دارم
پس برای خودم و برای کسانی که منتظر یک تلنگرن...
 
 

به آهستگی شروع به مردن می کنی
اگر مسافرت نکنی
اگر نخوانی
اگر به صداهای زندگی گوش نکنی
اگر قدر خود را ندانی...

به آهستگی شروع به مردن می کنی
وقتی انگیزه درونی خود را می کشی؛
وقتی اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند

به آهستگی شروع به مردن می کنی
اگر برده عادتهای خودت شوی
هر روز از راههای همیشگی بروی ...
اگر روتین خود را تغییر ندهی
اگر لباسهای با رنگهای مختلف نپوشی
یا اگر با کسانی که نمی شناسی صحبت نکنی.

به آهستگی شروع به مردن می کنی
اگر احساس عشق نکنی
و احساسات سرکش آن را
آنها که باعث شوند چشمانت برق بزند
و قلبت سریعتر بتپد.

به آهستگی شروع به مردن می کنی
اگر زندگیت را تغیر ندهی وقتی از کارت یا از عشقت راضی نیستی
اگر از آنچه ایمن است به آنچه مطمئن نیست ریسک نکنی
اگر به دنبال یک رویا نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
حداقل یک بار در زندگیت
تا از یک توصیه عاقلانه فرارکنی...

از امروز شروع به زندگی کن
امروز ریسک کن!
امروز کاری کن!
به خودت اجازه نده به آهستگی شروع به مردن کنی....

فراموش نکن که شاد باشی!

 

 

                                                                                      پابلو نرودا

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 23:20 توسط ترانه| |

 

 

 

سلام باباییََ

امروز مثل هر سال توی حسینیه همه جمع بودند. فامیلهاو هم محلی های  دور و نزدیک ،حتی  بعضی از آشنا ها که محرم، این موقع،برای ادای نذریاتشون ، بهانه ای میشه که بعد یک سال همدیگرو ببینن و دیداری تازه کنن .

هر سال تو دسته عزادارا دنبالت می گشتم میدیدم که اون وسط داری سینه میزنی ، آخه همه مارو بیمه امام حسین کرده بودی اما خودت چی؟

امروز بیشتر از همیشه دیدمت .از اعماق وجودم حست کردم ، اگر چه حضورت با سالهای قبل فرق میکرد . تو توی آسمونا و من باید همنوا بشم با نو حه ایکه که داره حرف دل منو میزنه :

 " کی گفته من بی کسو کارم  کی گفته من بابا ندارم

بابای من قشنگترین بابای  دنیاست  

حتی اگه توآسموناست... "

  

نمی دونم چرا الان دارم گریه میکنم ، غیر از اینه که تو جایی هستی که همه آرزوی  اونجا رو دارن.

و من مثل همیشه دلتنگ . تا اونجا که امروز لباسات بو کردم،

 بابایی دختر کوچولوی نازنازیت دلتنگته و داره واسه ندیدن و نبودنت گریه میکنه و یاد حرفای آدمایی میفته که بهم میگفتن عادت میکنی و من باید به کی بگم که نمی خوام عادت کنم به این که نیستی

و من واسه همیشه حسرت همه چی به دلم موند ...

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 18:45 توسط ترانه| |

 

 

 

bazmandeyerooz.blogfa.com

 

خیلی اوقات ، برای چیزهایی که میخوایم خیلی تلاش می کنیم . از خیلی چیز ها میگذریم ،از خیلی از علائقمون و مهمتر از همه زمان زیادی رو براش صرف می کنیم اما ... در بیشتر موارد بهش نمی رسیم. مطلب زیر قسمتی از نوشته های دکتر شریعتی در باره خواستن است.خواندن والبته  تـأ مل د ر آن خالی از لطف نیست

 

"عیسی مسیح بر راهی می گذشت ؛نابینایی که از درد " نادیدن" می سوخت ، بر دامنش چنگ زد و مهاجم و گدازان از دل فریاد میکشید  و میگریست و ضجه می زد و رها نمی کرد. عیسی ، دستش را گرفت و بر پایش داشت و گفت: " نیروی ایمانت تورا شفا داد." "

نیایش ، اگر  به صورت تهاجمی و مصرانه و مستمر انجا م گیرد به اجابت می رسد.

آنگاه که " تقدیر" نیست و از" تدبیر" نیز کاری ساخته نیست ، "خواستن" اگر با تمام وجود ، با بسیج همه اندام ها و نیروهای روح و با قدرتی که در" صمیمیت" هست تجلی کند، اگر همه هستیمان را "خواستن" کنیم ، یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سر شار از یقین و امید و ایمان "بخواهیم" پاسخ خویش را خواهیم گرفت .

 ایمان نیرو مند "می آفریند" هر در بسته ای که کلیدش در دست ما نیست ،که با سرانگشت مهارت ، حیله ، تدبیر و نبوغ باز شدنی نیست با حمله تند و سر سختانه خواستنی که از قدرت اعجازگر  یقین عشق و اخلاص ، حالت تهاجمی آمرانه گرفته باشد ، فرو می شکند.

"وقتی عشق فرمان می دهد "محال" سر تسلیم فرود می آورد."

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:9 توسط ترانه| |

 

 

 

 

صدای قطره های باران روحم رو نوازش میکنن

باورم نمی شه دوباره بارید و من احساس می کنم که آسمان این بار برای دل من بارید.

و شاید به یمن مبارکی این روز

به یمن پیوند دو عشق، دو وجود...

      و من امروز عاشقم 

 

امروز روزی که  عشق کامل شد .

 باران امروز رنگ غم ندارد ، اشک های امروز باران  از روی شوق است.

     و  من امروز شادم   چرا که باران می بارد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:37 توسط ترانه| |

سلام

شده بعضی وقتا یه اتفاقایی بیفته که هیچ کاری نتونی کنی ، فقط هاج و واج نگاه می کنی که چی شد ؟

بعد میفهمی که تو چقدر پستی

چقدر حقیری

دنبال چی میگردی ؟چی می خوای ؟

بعد که یکم فکرمی کنی می بینی خدا یه حال اساسی ازت گرفته تا تو رو متوجه خودش کنه، تا بهت بفهمونه که تنها نیستی .

بفهمی که اگه یه چیزی رو میخوای  که خدا نمی خواد بهش نمی رسی، حتی اگه دنیا رو پی اون بگردی .

 

چقدر این در و اون در زدی

یادت رفته که خدا همون کسی که هر چی تو دلته رو میدونه.

از خودش بخواه هرچیزی روکه می خوای

شاید هنوز وقتش نشده...

چقدر عجله داری؟

شاید قسمتت نیست ...

کی میدونه جز خدا

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:39 توسط ترانه| |


Design By : Night Skin