تبليغاتX
بازمانده روز
 

 

در ِ خانه را زدند. در را که باز کردم دختر همسایه را دیدم که ظرفی آش در دستانش بود.او را درست نمیشناسم از یک سال پیش که به این محل آمدیم تا به امروز چند بار بیشتر ندیدمش .حتی سلام و احوال پرسی هم نمیکنیم . پوستش تیره و بینی کوچک سربالا دارد.عملی نیست.برادرم میگوید شبیه ریحاناست.من مخالف بودم.خوشم نمیامد ازاو، شاید چون برادرم گفته بود شبیه ریحاناست.اما نه به خاطر این نبود. هیچ وقت با او حرف نزدم.هیچ وقت لبخندش را ندیدم.همیشه آرایش دارد .فروشنده مغازه است.آش را که از سینی ِ در دستانش گرفتم به چشمانش نگاه کردم و به پوست تیره و شمایلش.حق با برادرم بود شبیه ریحاناست....

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:52 نويسنده ترانه |
 

تمام زندگی که روی سرت خراب شود

 باز روزگار همان میکند که دلش میخواهد

 آرام و بی صدا راه خود را میرود ،

 بی آنکه آب از آب تکان بخورد....

ما میرویم و جای  ما را خاطره ای میگیرد که گاهی به زور در خاطر دیگری جا کردیم

"اردیبهشت ۹۱"

 

 

پ ن : حکایت من ِ این روزها حکایت آدمیه که همه آرزوهاش و آیندشو تو رسیدن به یه چیز خلاصه کرده و وقتی بهش نمیرسه زندگی براش به آخر میرسه(البته یکم زود واسه این حرفا...!)

پ ن : اردیبهشت ِ امسال ، اردیبهشت ِ خوبی بود برعکس اردیبهشت های قبل.امیدوارم خرداد ماه و با یه خبر خوب شروع کنم.

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:40 نويسنده ترانه |
 

 

خيال دلکش پرواز در طراوت ابر
 به خواب مي ماند
 پرنده در قفس خويش
 خواب مي بيند
پرنده در قفس خويش
به رنگ و روغن تصوير باغ مي نگرد
پرنده مي داند
 که باد بي نفس است
و باغ تصويري ست
 پرنده در قفس خويش
خواب مي بيند

 هوشنگ ابتهاج

+ تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:34 نويسنده ترانه |
 

 

از دست دادن آدمایی که دوسشون داریم قطعا یکی از وحشتناک ترین حوادثی که تو زندگی هر کدوم از ما ممکنه اتفاق بیفته. تلخی این اتفاق از اون دسته تلخی هاست که همیشه تازه است .دست کم هروقت یادش میفتی میتونی اونو درست مثل روز اولش حس کنی.اما خب ته این تلخی یه حسی پنهون شده که نمیشه بهش گفت رضایت یا حس خوب  ، یه چیزیه که میتونه آرومت  کنه.و اون وقتیه که میدونی اون شخص آدم خوبی بوده به معنای واقعیش ...گرچه این ادعا تو این دور زمونه ، ادعای سنگینی به حساب میاد...اما نه درباره آدمایی که میشناسیشون و یه عمر باهاشون زندگی کردی.اون وقت به این فکر میکنی که اگه  اون خدایی که میپرستی  یه ذره انصاف داشته باشه( که از نظر تو خیلی بیشتر از اون یه ذره، داره)، اونو برده یه جای خیلی خوب  که حداقلش اینه که آرامش داره توهم تا اندازه ای آروم میشی.تا اینجاش بد نیست.میمونه روی دوم سکه.دلتنگی...این یکی رو نمیشه کاریش کرد حتی نمیشه باهاش ساخت.وقتی دلت تنگ شد مهم نیست چند وقت گذشته ، فرقی نمیکنه کجایی و چه میکنی ، توی تاکسی ، سر کلاس درس  یا هرجای دیگه. دلیه که میگیره ،بغضیه که میشکنه و اشکیه که میریزه...اون وقته که دنیا برات خیلی تنگ میشه...تو میمونی و خاطراتی که تو عمق گذشته ها پیدا میکنی.........

 

پ ن :این سیزده بدر سومین سالگرد آسمونی شدن پدرم بود.غمگین نیستم اما بی نهایت دلتنگم

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 17:45 نويسنده ترانه |
 

داری  میروی چه مقتدرانه !

بی خبر از اینکه رفتن اقتدار نمی خواهد

 آنچه بزرگی و شکوه میخواهد" ماندن " است

اگر میتوانی مرد باش و بمان

بمان و بدان  که رفتنت ، زنی را از پای درنمی آورد ....

اما ماندنت عجیب اورا شیفته زندگی می سازد!

 

" نوروز ۹۱ "

 

+ تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 11:40 نويسنده ترانه |